سرو (فریدون مشیری)
در بیابانی دور * که نروید جز خار* که نخیزد جز مرگ* که نجنبد نفسی از نفسی*
خفته در خاک کسی* در دل خاک سیاه* می درخشد دو نگاه*
که به نا کامی از این محنت گاه* کرده افسانه هستی کوتاه*
باز می خندد مهر* باز می تابد ماه*باز هم قافله سالار وجود*
سوی صحرای عدم پوید راه*با دلی خسته و غمگین همه سال*
دور از این جوش و خروش*می روم جانب آن دشت خموش*
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود*تا کشم چهره بر آن خاک سیاه*
ون دراین راه دراز *می چکد بر رخ من اشک نیاز *
می دود در رگ من زهر ملال*منم امروز و همان راه دراز*
منم اکنون و همان دشت خموش* من آن زهر ملال*
من و آن اشک نیاز* بینم ازدور در آن خلوت سرد
در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی*ایستادست کسی*روح آواره کیست*
پای آن سنگ کبود*که در این تنگ غروب*پر زنان آمده از ابر فرود*
می تپد سینه ام از وحشت مرگ*می رمد روحم از آن سایه دور*
می شکافد دلم از زهر سکوت*مانده ام خیره به راه*نه مرا پای گریز*
نه مرا تاب نگاه*شرمگین می شوم از* وحشت بیهوده خویش*
سرو نازیست که شاداب تر از صبح بهار*قد برفراشته از سینه دشت*
سر خوش از باده تنهایی خویش*شاید این شاهد غمگین غروب *
چشم در راه من است*شاید این بندی صحرای عدم*با منش سخن است*
من در این اندیشه که این سرو بلند*وین همه تازگی و شادابی *
در بیابانی دور*که نروید جز خار*که نتوفد جز باد*که نخیزد جز مرگ*
که نجنبد نفسی از نفسی*غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه*
خنده ای می رسد از سنگ به گوش*سایه ای می شود از سرو جدا*
در گذر گاه غروب*در غم آویز افق*لحظه ای چند بهم می نگریم*
سایه می خنددو میبینم وای*مادرم میخندد*مادر ای مادر خوب*
این چه روحی است عظیم*وین چه عشقی است بزرگ*
که پس از مرگ نگیری آرام*تن بی جان تو در سینه خاک*
به نهالی که در این غمکده تنها ماندست* باز جان می بخشد*
قطره خونی که بجا مانده در آن پیکر سرد* سرو را تاب و توان میبخشد*
شب هم آغوش سکوت*می رسد نرم ز راه*من از آن دشت خموش *
باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش*می روم خوش به سبکبالی باد*
همه ذرات وجودم آزاد * همه ذرات وجودم فریاد*
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 17:13 توسط
|